اليعقوبي ( مترجم : آيتي )

30

تاريخ اليعقوبي ( فارسي )

ميان مدينه و بصره رسيد بدرود زندگى گفت . پس عمر به مغيره نوشت كه او خود والى بصره است و چون جنگ قادسيه پيش آمد مغيره به سعد پيوست و سپس به كار خود بازگشت و نزد زنى از بنى هلال كه به او ام جميل گفته مىشد و زن حجاج ابن عتيك [ 1 ] ثقفى بود رفت و آمد مىكرد . پس گروهى از مسلمين به او بدگمان شدند و ابو بكر و نافع بن حارث [ 2 ] و شبل بن معبد [ 3 ] و زياد بن عبيد مراقب او بودند تا بر او درآمد و باد پرده را بلند كرد و ناگاه مغيره را روى او ديدند . پس نزد عمر برفت [ 4 ] و عمر آواز ابو بكره را شنيد و ميان آن دو پرده اى بود . پس گفت : ابو بكره ؟ گفت : آرى . گفت البته خبرى خوش آورده اى ؟ گفت : خبر خوش را مغيره آورده است . و سپس داستان را به دو بازگفت . پس عمر ابو موسى اشعرى را بجاى مغيره بحكومت فرستاد و او را فرمود كه مغيره را به مدينه فرستاد و چون بر او درآمد ميان او و گواهان جمع كرد و سه نفر گواهى دادند و زياد پيش آمد ، پس چون عمر او را ديد گفت : چهره مردى را مىنگرم كه خداى بدست او مردى از اصحاب محمد را رسوا نمىكند . و چون نزديك آمد ، گفت : اى كه عقاب ، نزد تو چيست ؟ گفت : امرى زشت ديدم و نفسى بلند شنيدم و پاهايى كه پايين و بالا مىرفت نگريستم ليكن آنچه را چون ميل در سرمه دان باشد ، نديدم . پس عمر ابو بكره و نافع و شبل بن معبد را حد زد و ابو بكره بپاخاست و گفت : گواهى مىدهم كه مغيره زناكار است . عمر خواست دوباره او را حد زند . پس على به دو گفت : در اين صورت مغيره سنگسار مىشود . و عمر هر گاه مغيره را مىديد مىگفت : اى مغيره ، من هرگز تو را نديدم مگر آنكه ترسيدم كه خدا مرا سنگباران كند . [ 5 ] . و در بصره از اصحاب پيامبر خدا شصت و هشت مرد مىزيستند .

--> [ 1 ] طبرى ، حجاج بن عبيد . [ 2 ] طبرى ، نافع بن كلده . [ 3 ] طبرى ، بجلى . [ 4 ] ن ، برفتند . [ 5 ] ر . ك . تاريخ طبرى ج 3 ص 168 - 170 ، الغدير ج 6 ص 137 - 144 .